جدی نگیرید !
مامانم برای سرزنش کردناش یه الگو عمل ثابت داره. مثلا هر صفت منفیای که در من میبینه، بخواد سرزنشم کنه میگه" میدونی تو [ یک صفت منفی] داری و این بدترین خصلت یه آدمه". همیشه همینو میگه. بدون اینکه حتی به اجزای جمله هم دست بزنه. تا الان سیصد چهارصد تا بد ترین خصلت آدم پیدا کردم. یه بار هم بابام گفت برو ماشینو دستمال بکش گفتم نمیرم بعد مامانم گفت تو ماشین باباتو دستمال نمی کشی و دستمال نکشیدن ماشین پدر بد ترین خصلت یه آدمه.
بله... هیچ کس از آینده خودش با خبر نیست. بخاطر همینه که خیلی روی سرمایه گذاری و هدف گذاشتن روی فردا جدی نیستم و زیاد با اون آدمایی که برای ده سال آینده شون هم برنامه دارن و میگن حتما در ده سال آینده به فلان جا میرسم و ... ارتباط برقرار نمی کنم( آخه از کجا اینقدر مطمئنی بزرگوار؟ ) که اینجا خیلی ها بهم میگن بی خیال و بی عار. خیلی هم اهل فکر کردن به دیروز نیستم چون اتفاقی که یک ثانیه پیش افتاده دیگه افتاده و کاریش نمیشه کرد حالا تو هی بیا براش گریه زاری بکن و حسرت بخور اگر فلان کار میکردم چی میشد یا اگه نمی کردم چی میشد، اینجا هم خیلی ها بهم میگن بی احساسی و از گذشته درس نمیگیری و ...
به نظرم هنوز هم بهترین کار زندگی در لحظه است. چون الان توعه که آینده رو میسازه و گذشته ها هم گذشته در نتیجه فکر کردن بهش عبث ترین کار دنیاست. ولی فقط در یک مورد هست که میتونی هم به گذشته و هم به آینده فکر کنی و اونم توی رویاست. مثل حباب میمونه، تا قبل از اون توی واقعیت خودتی ولی همینکه واردش میشی هرچقدر دلت میخواد میتونی به آینده فکر کنی. بعدش حباب رو میترکونی و دوباره زندگی واقعی رو شروع می کنی. اینه مزیت رویا پردازی.
پس مانا، در لحظه و رویا پرداز باشید.
شب خوش :*
یه بار هم میخواستم وارد یه کوچه ای بشم، همزمان یه ماشین دیگه از روبه رو اومد که وارد کوچه بشه. سر ورودی به هم دیگه رسیدیم. با دست اشاره کردم که اول شما. جوابی نداد. فکر کردم منظورش اینه که میخواد من اول وارد بشم ولی همین که حرکت کردم اون هم حرکت کرد. دوباره وایسادیم. اینبار اون بود که با دست اشاره کرد که اول تو برو. منم که کلا آدم تعارفی هستم گفتم نه اول شما برو( همه این تعارفات رو مثل اخبار ناشنوایان از پشت شیشه با دست انجام میدادیم.) چند ثانیه بعد هیچکدوممون هیچ حرکتی نکرد. تصمیم گرفتم اینبار هم من اول برم ولی باز دوباره همین که حرکت کردم اون هم حرکت کرد. دوباره وایسادیم. دوباره دیگه این همزمانی اتفاق افتاد. بار سوم دیگه بی خیال شدیم، از ماشینا پیاده شدیم رفتیم به هم دست دادیم، روبوسی کردیم و همونجا نشستیم زمین، من چایی آوردم تا سحر با هم حرف زدیم و از گذشته ها گفتیم.
خونه ما طبقه پنجمه. وقتایی که کارت بابام رو بر می دارم ولی یه کم زیادی خرج می کنم موقعی که بر میگردم یبینم بابام داره از روی تراس اینطوری نگام می کنه.

ولی این چند روز کار سختی داشتم. مجبور بودم همش خودم رو غمگین و محزون نشون بدم تا حداقل بیش تر از این برچسب بی خیال بودن بهم نزنن. مثلا بی حال و افسرده با دستی زیر چونه به مبل تکیه میزدم، اینستا رو باز می کردم، خنده دار ترین کلیپ عمرم میومد جلوی چشمم. میومدم قهقهه بزنم یاد کنکور و نتیجه و بابام میوفتادم سریع به خودم میگفتم : " رضا.. رضا... نتیجه، کنکور... ناراحت باش... ناراحت باش". اینطوری میشد که همیشه خندم رو وسط راه میخوردم و بیشتر صدایی شبیه خر خر گراز از دهنم بیرون می اومد. بابام هم همش آه می کشید و خدا رو شکر می کرد.
برادران... اکنون که به لحظه حساس اعلام نتایج رسیده ایم از شما می خواهم چشم و گوشتان را باز کنید.خطر بیخ گوش ماست. خطر در خانه ماست. خطر همان هایی هستند که منتظر دیدن رتبه های چند رقمی مان نشسته اند و تبر سرکوفت هایشان را تیز تر و تیزتر می کنند تا به محض مشاهده رتبه به احتمال هشتاد درصد نه چندان خوبمان، با یک ضربه کارمان را یک سره کنند. هشدار من به شما این این است : والدین و سرکوفت هایشان در راهنند.
اما من از شما فقط یک خواسته دارم: نگذارید این طوفان شما را زمین بزند. مقاومت کنید و باهوش باشید. در این چند روز آخر سعی کنید با دل و جان به حرف های آنها گوش کنید... حتی اگر حرف هایشان مشتی خزعبلات و چرت و پرت باشند. غر غر هایشان را انگار که دارید دلبری های یار را می شنوید تحمل کنید. اگه گفتند بمیرید،بی درنگ خواسته شان را اجابت کنید. خلاصه تبدیل به عروسک خیمه شب بازیشان بشوید و به یاد داشته باشید که فقط همین چند روز است، بعد از آن دوباره میتوانید به همان آدم گه و نچسب گذشته تبدیل شوید. کمتر از گوشی و کامپیوتر و فضای مجازی استفاده کنید چرا که ( اینجا خیلی مهم است) در صورت عدم موفقیت در کنکور دیگر رفتار های شما در این چند بی اهمیت میشود. دیگر مهم نیست چقدر در این چند روز بچه مودب و سر به زیری بوده اید دیگر هیچی مهم نیست چون شما بیست و چهار ساعته سرتان در گوشی تان است و فضای مجازی و آن ماسماسک را به همه چی ترجیح می دهید و به پسر عموی تان نگاه کنید که چقدر نسبت به گوشی بی تفاوت است و کلا خاک بر سرتان.
کار به اینجا ختم نمی شود، چرا که پتانسیل سرکوفت هایی که در رابطه با گوشی و فضای مجازی است قابلیت استفاده تا سالیان سال را دارند. حتی وقتی در بزرگسالی که ازدواج کردید و متوجه شدید که عقیم هستید یا زود انزالید باز هم پدر و مادر می توانند آنها را به استفاده بیش از حد شما از موبایل در جوانی ربط بدهند. خلاصه که در این قسمت سخت مراقب کنید.
و در آخر شما را فقط به یک چیز دعوت می کنم... صبر، صبر، صبر. صبور باشید که تمام این لحظات خواهند گذشت و زمانی فرا میرسد که دیگر هیچ کس نیست به شما غر بزند و یا رفت و آمد هایتان را کنترل کند، دیگر هیچ پسر عمو یا دختر خاله ای نیست که سرکوفتش را بشنوید. فقط خودتانید و خودتان و انبوهی از گه و کثافت در زندگی تان که تا گردن در آن فرو رفته اید جوری که حتی فرصت نمی کنید به این چیز های پیش و پا افتاده فکر کنید.
فرازی از سخنان شاه آرتور در جلسه شوالیه های میز گرد.

بعد از ظهر رفته بودم دو کتابی که سفارش داده بودم رو بگیرم. کارتی که باهام بود کلا ۶۵ هزار روش بود( پیش خودم فکر کرده بودم در بدترین حالت ممکن قیمت هر کتاب ۳۰ هزار میشه و قرار نیست مشکلی پیش بیاد.) وارد کتابفروشی شدم. کتابا رو تحویل گرفتم و رفتم دم صندوق که حساب کنم. صندوقدار(که خانم صاحب جمالی بود... این نکته رو فراموش نکنید ..مهمه) یه نگاه به کتابا انداخت، یه کم سبک سنگینشون کرد و از دم لیزر گذرندونشون( همون دستگاهی که بارکد ها رو میخونه). دستگاه دو تا بیب صدا داد و قیمتا رو روی صفحه نمایش نشون داد. قیمت هر کدوم ۴۵ هزار شده بود.
چند ثانیه بعدی رو در خلاءیی که با دیدن قیمت نهایی در درونم ایجاد شده بود رو گذروندم. کارت رو با دستانی لرزان تحویل دادم. با خودم گفتم فوقش میکشه میگه موجودی کافی نیست بعد منم به بهانه اینکه کارت رو اشتباهی آوردم یه عذر خواهی میکنم و با آبرویی که همچون برگ خزان ریخته از مغازه میام بیرون... بدتر از اینکه که نمیشه؟!
کارت رو کشید. رمز رو زد. تراکنش با موفقیت انجام شد. کتابا رو با یه کرشمه خاصی تحویل داد و خداحافظی کرد. بدون هیچ حرفی و با پشم هایی کاملا ریخته که وات دِ هل جاست هپند از مغازه اومدم بیرون. گوشیم زنگ زد. بابام بود. گفت رضا برو یه مانده حساب از کارتی که دستته بگیر، خلیلی زنگ زد گفت پولی که پیشش داشتم رو ریخته رو حساب، ببین چقدر الان روشه؟ به اولین عابر بانکی که رسیدم ازش مانده گرفتم. پونصد و پنجاه تومن روش بود. خلیلی کارش رو انجام داده بود. از خوشحالی رسید داخل دستم رو شروع به پاره کردن کردم و تکه هاشو به آسمون پرتاب کردم. در میان بارش رسید تکه تکه شده شروع به دویدن سمت غروب آفتاب کردم. آهنگ" دوست دارم زندگی رو" در پس زمینه شروع به پخش شدن کرد. دسته ای از کبوتران در گوشه تصویر به پرواز در آمدن.
دیروز که توی ماشین بودم یه آقایی با ماشینش توی یه کوچه خیلی تنگ میخواست ازم سبقت بگیره و با اینکه میتونستم بهش راه بدم ولی این کار رو نکردم می دونید چرا ؟ چون واقعا از این آدمایی که قوانین رو رعایت نمی کنن بدم میاد. اینایی که از راست سبقت میگیرن، اینایی که ویراژ میدن، اینایی که برای دو دقیقه زود تر رسیدن یه جوری تند میرن که انگار بهشون گفتن اگه تند نری حقوق این ماهتو واریز نمی کنیم و... خب گیریم که دو دقیقه هم زودتر رسیدی بعدش چی؟ کجای دنیا رو گرفتی حالا؟ این بود ارزش زندگی؟ که دو دقیقه زودتر به مقصد کوفتیت برسی؟ که چی بشه؟ این شد که به اون آقا راه ندادم چون واقعا از اینجور آدما بدم میاد. دو خیابون اونطرف تر دوباره همین اتفاق برام افتاد با این تفاوت که اینبار راننده یه خانم جوان و زیبا بود. اینبار اما من بهش راه دادم. می دونید چرا؟ چون اون خانم خوشگل بود. همین. همین مهمه. اون حرفای در مورد رعایت قوانین و ارزش زندگی رو هم فراموش کنید.