جدی نگیرید !
تو یوتیوب یه آدمی هست همینجوری میره به استریمر هایی که زیاد بیننده ندارن از هزار تا ده هزار دلار همینجوری پول میده. بعد بابام بم میگه دانشگاه قبول بشی خبری از پول تو جیبی نیست میگم چرا میگه همینی که هست.
بابام بم گفت این چند روزی که باقی مونده رو سعی کن جنگی بخونی! اون لحظه که حوصله جواب دادن نداشتم همینجوری یه " باشه " گفتم و دوباره ساکت شدم ولی بعدش از خودم پرسیدم درس خوندن جنگی دیگه چطوریه؟؟ چه المان هایی باید توی درس خوندنت رعایت کنی که " جنگی " محسوب بشه؟؟ مثلا گبر و خفتان بپوشی بشینی پشت میز تو یه دستت شمشیر باشه تو اون یکی دستت کتاب؟ یا مثلا هر وقت بابام اومد توی اتاق برم باش سرشاخ بشم یه فتیله بارانداز بش بزنم و همزمان که دارم اینکار رو میکنم فرمول های فیزیک رو زیر لب تکرار کنم.
توی مقایسه هر چیزی همیشه دو طرف وجود داره. یه طرف ضعیفتر و یه طرف قویتر و بهتر. هر کدوم از این طرفا هم طرفدارایی هم دارن ولی همیشه این وسط طرفدارای اون چیز ضعیفتر تمام سعی شون رو میکنن که اون چیزی که ازش طرفداری میکنن رو در همسطح یا بهتر از اون چیز بهتر و قویتر نشون بدن اما طرفدارای اون چیز قویتر چون به چیزی که ازش طرفداری می کنن اطمینان دارن و می دونن در هرصورت چیزی که طرفدارش ان بهتر و قویتره، پشیزی به صحبت ها و کل کل های گروه مقابل اهمیت نمی دن و این ترحم رو در حقشون می کنن که هرچیزی دلشون میخواد رو بگن. مثال این قضیه هم تو دنیای واقعی به وفور یافت میشه :
طرفدارای قهوه در برابر طرفدارای چای.
طرفدارای استقلال در برابر طرفدارای پرسپولیس.
طرفدارای هری پاتر در برابر طرفدارای گات.
طرفدارای کی پاپ در برابر طرفدارای بقیه ژانر های موسیقی. و...
درست مثل دانش آموز هایی که موقع اعلام نتایج فرت و فرت زنگ میزنن به دوستاشون تا بفهمن اونا معدلشون چند شده و اگر بالاتر شده باشه معمولا ناراحت میشن، اینجا هم موقع فصل برداشت همه کشاورزا و زمین دارا به هم دیگه زنگ میزنن تا از میزان برداشت همدیگه باخبر بشن.
بابام از صبح که فهمیده دوستش دو تن بیشتر برداشت کرده رفته تو اتاق و در رو روی خودش بسته.
در حال حاضر تنها انگیزم برای قبولی توی دانشگاه اینه که چندتا آهنگ شاد توی گوشیم هستن که چند ساله دارن اونجا خاک میخورن بدون اینکه حتی یه بار هم پلی بشن... دلم براشون میسوزه، فقط میخوام قبول بشم تا یه بهونه ای داشته باشم اونا رو بزارم تو وب.
بعدشم گیوه هاشو گذاشته بود جای کفشام تا من بدون کفش نمونم که این نشون میده اعتقادات هنوز بین مردم وجود داره و هنوز هم جوانمرد هایی مثل آقا تختی پیدا میشن.
حالا اگر اون بزرگوار گردنش رو فقط ۴۵ درجه!!! فقط ۴۵ درجه میچرخوند چشمش به کفشای شیشصد تومنی واحد روبه رویی می افتاد و احتمالا از خیر کفشای نود تومنی من میگذشت.
#بزرگوار_ دقت _کن
دیگه به یه جایی رسیده بودم که مطلقا هیچ حسی به هیچی نداشتم. دیگه چیزی برای نوشتن به ذهنم نمیرسید. خمودی و سنگینی عجیبی از داخل داشت داغونم میکرد به خاطر همین تصمیم گرفتم یه مدت از همه چی ببرم، از نوشتن از کتاب خوندن از فیلم دیدن از همه چی تا شاید یه اتفاقی بیوفته تا مثل این ابرقهرمان های فیلما که همیشه توی مبارزه اولشون با بدمن شکست بدی میخورن و یه مدت میرن گوشه نشین میشن ولی بعد یه انقلاب درونشون شکل میگیره و متحول میشن یه بازگشت شکوهمندانه دارن، برگردم. خلاصه که منتظر نشستم تا اون انقلاب درونی شکل بگیره تا اینکه اون اتفاق افتاد. اتفاقی که باعث شد جرقه اون انقلاب درونم شکل بگیره و به قولی زندگیم بالاخره از این یکنواختی در بیاد و الان بی صبرانه منتظرم این خبر خیلی خیلی خیلی مهم رو بهتون اعلام کنم :
کفشام رو دزدیدن.
ولی باید خیلی بد شانس باشی از یه سوراخ توی دیوار بیای بیرون بخوای بدون جلب توجه بری اون سمت اتاق، خیلی آروم و بی سر و صدا ای لا به لای کتابای روی زمین رد بشی ولی درست توی لحظه آخر که فکر می کنی دیگه همه چی تموم شده یهو بالت به یکی از کتابا گیر کنه و صدا ایجاد بشه و تا به خودت بیای تا یه گوشه پیدا کنی قایم بشی میبینی یه چیز بالا سرته، بالا رو که نگاه میکنی ببینی یه کون از ارتفاع چهار متری داره فرود میاد روت... حالا که فکرش رو می کنم اون سوسک لیاقت یه مرگ بهتری رو داشت.