جدی نگیرید !
شما همین پست قبل رو ببینید، توی این اوضاع قمر در عقرب کشور(که حقیقتا دیگه سخته بهش گفت کشور)، سطح دغدغه دانشجوی مملکت گرون شدن تعرفه اسنپ و تپسی عه. که برمیگرده به همون اقتضای سن( که البته بازم جای تاسف داره، دانشجوی مملکت الان باید دغدغه اش این باشه که شب رو با یار چطور سحر کنه که بگذریم...)
از دغدغه و اقتضای سن میگفتم. (همزمان با خوندن این جمله تصور کنید که دارم پیپ ام رو روشن میکنم و کلاه جلال آل احمدی هم به سر دارم).در اینکه هرکس به نسبت سنی که داره دغدغه های متفاوتی هم داره شکی نیست. یکی تو شونزده سالگی دغدغه اش گرفتن نمرات عالیه، همون آدم بیست سال بعد وقتی عضو داعش شد دغدغه اش این میشهکه دقیقا کی سیم بمبی که به خودش چسبونده رو بکشه.
اما وقتی میبینم که دغدغه اصلی اکثرا توی این دوره شده که به سیاهپوستا و همجنسگراها توی هالیوود نقش بیشتری بدن یا نقش جیمز باند رو به یه زن بدن تا به قول خودشون "برابری" ایجاد بشه یا با جمله یه بچه شونزده ساله که گفت how dare you همه جهان کف و خون بالا آوردن بیشتر به این نتیجه میرسم هیچ دغدغه ای ارزش اینو نداره که زندگی رو وقفش کنی و یا... اصلا اگر خواننده قبلی وب باشید می دونید من مخالف هر چیزی ام که بیش از اندازه بهش اهمیت داده بشه و اینکه من دارم اینقدر راجب به این موضوعات حرف میزنم نشون میده خیلی بیش از حد دارم بهش اهمیت میدم و این برخلاف اون چیزیه که تا الان داشتم راجبش حرف میزنم... پس طبق معمول هیچی رو جدی نگیرید و دغدغه اصلیتون رو بزارید روی پول و زنان زیبا... پول و زنان زیبا.
البته به عنوان یک دانشجو باید الان به همه چیز از دید دانشجویی نگاه کرد.
حالا که بنزین سه هزار تومن شده و احتمالش هم هست که اسنپ و تپسی تعرفه هاشون رو زیاد کنن از فردا کار و زندگی ما این میشه که با سر و صورت سیاه کاسه به دست بریم کنار خیابون بشینیم و از مردم بخوایم که کد تخفیف هاشون رو بندازن تو کاسه.
آدم ها رو با چهره ای که ازشون میبینید قضاوت نکنید. چون تو اکثر مواقع اون چهره چیزی جز نقاب نیست. یه مقدار احساسات با مقدار زیادی از چیزی که آدم فکر میکنه ممکنه مقبول اطرافیانش باشه رو قاطی کنید حاصلش میشه یه نقاب. بعضیا هر روز که از خواب بیدار میشن ازش استفاده میکنن، بعضیا بعضی وقتا در روز بعضی ها هم حتی موقع خواب.
من نقابم رو دوست دارم، اما بعضی وقتا دلم برای اون چهره ای که زیر این نقاب بوده (و هست)تنگ میشه و خیلی سخته آدم دلش برای چیزی تنگ بشه که حتی خاطره ای ازش باقی نمونده.
شب خوش :*
تو کافه نشسته بودیم، بحث لباس های برند شد. همه شروع کردن از برند های معروف حرف زدن و اینکه کدومشون بهتره کدومشون بدتره. یکی میگفت فلانی رفته از خارج فلان مارک لباس رو برام آورده چهار ساله میپوشمش. اون یکی میگفت فلان کس رفته از فلان کشور فلان مارک رو برام آورده هنوز میپوشمش. بعد من که نه از مارک ها زیاد سر در می آوردم نه خاطره ای از فامیل خارج رفته داشتم(فامیل خارج رفته هم نداریم، سوغاتی هایی که با خودشون میارن پیشکش)فقط یادمه یه سال مادربزرگم رفته بود حج از اونجا برام یه دشداشه آورده من میپوشیدمش بدون آهنگ و ریتم میرقصیدم بابام هم مانی رین میکرد و هی میگفت شیک دت اس( اوکی اینجاش دیگه زیاده روی بود).
خلاصه تا یاد این خاطره افتادم تصمیم گرفتم همون کاری رو بکنم که همیشه تو این مواقع میکنم... چاییم رو بخورم و سرم رو جوری تکون بدم که انگار حالیمه اینا چی میگن.
مردم اینجا رو میشه گفت اکثرا غریب نوازن و وقتی بفهمن از شهر دیگه اومدی و اللخصوص دانشجویی خیلی رفتار بهتری باهات دارن( که البته نباید گول ظواهر رو خورد، در نهایت ذات همشون کثیفه، مثل تمام قومیت های دیگه و بطور کل ایران و ایرانی.)
نمونه این غریب نوازی رو میشه توی پدیده "تخفیف دانشجویی" دید. اینجا اکثر مواقع دانشجو ها رو تحویل میگیرن و موقع حساب کتاب احتمالا پول کمتری از یک دانشجو میگیرن. برای خرید روپوش رفته بودیم مغازه ای، موقع حساب کردن فروشنده گفت هفتاد تومن. گفتیم دانشجوییم، گفت شصت تومن. گفتیم هفته اوله اومدیم به این شهر یه کم بیشتر راه بیا، گفت پنجاه و پنج... منکه از لهجه اش شده بودم طرف کرده گفتم منم کُردم حالا چی؟ گفت عه؟ پس پنجاه. دیدم اوضاع خوب داره پیش میره خواستم خودم رو به لنگی بزنم و بگم داداشم تمام پولام رو بالا کشیده و یه بچه سرطانی تو خونه دارم که دوستم دستش رو گذاشت رو شونم گفت رضا بسه.
اگر براتون مهمه باید بگم دانشجوی مملکت امشب رو با یک کاسه لبو و دو سیب به صبح رسوند... یک کاسه لبو و دو سیب.

عینکم تو راه خرد و خاکشیر شد و این حالا یعنی نمیتونم اشیاء بیشتر از یک متر رو واضح ببینم( که شامل درختان و تیر برق های توی خیابون هم میشه... اگر نمی دونستید بدونید من به نگاه کردن درختان و تیر برق های خیابون علاقه دارم)، به خوابگاه که برگشتم به جای یک لیوان چایی اصیل و دم کرده توی لیوان شیشه ای، نصف لیوان چایی کیسه ای توی لیوان پلاستیکی انتظارم میکشید... که یعنی فاجعه... یک کلمه آناتومی متوجه نمیشم... پول چندانی ندارم...وضعیت بهداشتی زندانی های آشویتس از وضعیت اتاق ما بهتره... معضل شام...دوباره مشکل پول... و دوباره پول... و دوباره پول.
خلاصه که میشه نتیجه گرفت که هر وقت احساس کردید حتی توی بهشت هم هستید اینو بدونید که زندگی آلت به دست پشت در وایساده و منتظره شما برید تو.
چیزی که در مورد نمایشگر های داخل اتوبوس وجود داره اینه هیچ کس به نوشته های روشون دقت نمی کنه. برای هیچ کس مهم الان ساعت چنده، مقصد و مبدا اتوبوس کجاست، امروز چه تاریخیه یا دمای داخل و خارج اتوبوس چنده... باید فکری به حال این نوشته ها کرد که بیشتر جذابتر بشن و حداقل دو نفر بخوننشون.
ایده: طراحی یک سری جملات جذاب که به صورت رندوم بین جملات اتوبوس پخش بشن.
مثال:
۱) ساعت ۲۰
تاریخ /۹۸/۱۱/۲
دمای داخل ۲۰ درجه
*زندگی پوچ تر از اون حرفاست که بخواید بیشتر از این مقاومت کنید*
۲) بلاه بلاه بلاه...
*الان که شما اینجایید همسرتون با مرد همسایه خوابیده*
۳)بلاه بلاه بلاه...
*بعد از مرگ تون چیزی به جز سیاهی نیست*
۴)بلاه بلاه بلاه...
*God hates gay people*
در واقع تموم این طرفداری ها و بت سازی هایی که سر پدیده ها،شخصیت های مشهور و طرز فکر ها بوجود میاد فوقش برای این مناسب باشه که دو تا دوست توی یک کافه راجب بهش بحث کنن، نه بیشتر و نه کمتر. یعنی همین که که یه کوچولو پاتو در دفاع از چیزی که طرفدارشی درازتر بزاری و به قول معروف افراط به خرج بدی اون مسئله هر چقدر هم درست و کامل باشه تبدیل میشه به یه مشت خزعبلات و تویی که داری ازشون دفاع میکنی تبدیل میشی به یه آدم نچسب و گه.
راه حل از بین بردن این بت سازی ها هم اینه که از خودمون باید شروع کنیم، یعنی بریم سراغ چیز هایی که خودمون دوستشون داریم و ایرادات شون رو پیدا کنیم و همینجور ادامه بدیم به انتقاد از چیز هایی که طرفدارشیم. یه مدت که بگذره کم کم تبدیل میشه به یه مسئله عادی و نه تنها تو دیگه روی چیز هایی که دوستشون داری تعصب افراطی نداری بلکه خیلی راحت میتونی از چیز هایی که بقیه طرفدارشن انتقاد کنی بدون اینکه برات مهم باشه ناراحت میشن یا نه.
به طور مثال با اینکه دیوانه وار طرفدار پرسپولیس و جرج آر مارتین ام ولی در جای خودش خیلی راحت میتونم ازشون بد هم بگم.. چون زندگی کوتاهتر از اون حرفاست که اجازه بدیم حرفای دلمون همینجور روی دلمون بمونن ، شما هم ممکنه فعلا با این حرف من مخالف باشید ولی بعدا خودتون به این نتیجه می رسید که پرسپولیس هم یه گهیه مثل استقلال و هر دوشون یه سگین مثل تمام تیم های فوتبالی و خود فوتبال. و از اونطرف هم جرج آر مارتین یه پیر عقب مونده است مثل تمام نویسنده های ادبیات فانتزی و اونایی که هنوز فکر میکنن هری پاتر بهترین اثر فانتزی دنیاست احتمالا آی کیو زیر شصت دارن و اینکه چارتار، بمرانی، نامجو و شایع و شجریان و... همشون اور ریتد ان و در اصل خواننده های مورد علاقه دختر مدرسه ای های شونزده ساله هستن که کتاب مورد علاقه شون ملت عشق و از این جور کسشراست. و اینکه کتاب هایی مثل کافکا در کرانه، عقاید یک دلقک و بیشعوری و...کتاب هایی هستن که توسط یه سری آدم تازه به دوران رسیده نوشته شده و توسط یه سری آدم تازه به دوران رسیده خونده میشن و همچنین جریان #می_تو کسشر ترین کمپینی بوده که در یک دهه اخیر دنیا به چشم خودش دیده و اینکه فیمینست ها و گیاهخوار ها کسخلن و اصولا گی ها، رنگین پوستا و زن ها ،که مسائلی هستن که این دور و زمونه بعضی از به اصطلاح روشنفکرا دارن حسابی باهاشون جولون میدن، خدا و بی نقص نیستن که نشه باهاشون شوخی کرد.
** میبینید، آسمون به زمین نیومد. شما هم روزی چند بار با خودتون تکرار کنید عادی میشه براتون کم کم.
اگه تا اینجا رو یادداشت برداری کردید که بریم سراغ پست بعدی.