جدی نگیرید !
در دومین روز بعد از اولین جلسه فوتو شاپ رفتم کله جرج آر مارتین رو به بدن کریستین رونالدو چسبوندم بعد رفتم بالای پشت بوم و عکس رو رو به آسمون گرفتم تا به خدا فهمونده باشم از اولش هم باید همینطوری میشد.
با اینکه تو اینستا هم گفتم ولی حس کردم کافی نیست و باید اینجا هم بگم که دو ساعت از زندگیتون رو خالی کنید و این فیلم رو ببینید.احتمالا دفعه بعد هم میام دم در تک تک خونه هاتون و دوباره همین جمله رو میگم.
کنار نظرات تایید نشده یه ۳ نوشته شده اما وقتی میزنم روش هیچی نشون نمیده. دو تا از کامنتایی که برای دو پست قبل هم تایید کردم کلا نشون نمیده. کلافه شدم. هر وقت میام توی وب و اون عدد قرمز کنار نظرات تایید شده میبینیم و میرم میبینم هیچی نیست انگار که صدای کشیده شدن ناخن روی سرامیک رو شنیده باشم چشمام رو میبندم و شقیقه هام رو مالش میدم و سعی میکنم آرامش خودم رو حفظ کنم. یه لوله کش آوردم وب رو ببینه گفت بخاطر کهولت سن لوله هاش جرم گرفتن بعضی وقتا ممکنه اینطوری بشه. تا اون موقع باید صبر کنی تا خودش درست بشه.تا اون موقع نمی دونم چه کنم. غمگینم.
یه بار هم پنجم دبستان برای مسابقات داخل مدرسه ای یه تیم پنج نفره داده بودیم. رسیدیم فینال. توی فینال یکی از بچه ها نتونست بازی کنه و چون کس دیگه ای نبود که جاشو پر کنه تصمیم گرفتیم چهار نفره بازی کنیم. وسط بازی یه کرنر گرفتیم من رفتم کرنر رو بزنم یهو یه بچه از بیرون زمین اومد گفت آقا معلم گفته من بیام به جای یار پنجم( اون زمان خود معلما داوری میکردن). من یه نگاه به معلم مون کردم که ازش بپرسم ببینم راست میگه یا نه دیدم داره با گوشیش کار میکنه و اصلا حواسش نیست. به ناچار مجبور شدم بهش اعتماد کنم و بهش پاس دادم تا پاش رسید به توپ سریع پاس داد به تیم مراقب. تیم مقابل حمله کرد و همون توپ رفت توی گل. همون گل باعث شد بازی رو ببازیم. بازی رو که باختیم جایزه صد هزار تومنی مسابقات رو هم از دست دادیم. منم بیست تومنی که سهم هر بازیکن میشد رو از دست دادم و در نتیجه نتونستم اون سال پول هام رو بزارم روی هم تا یه پلی استیشن ۲ بخرم.ضربه روحی سختی خوردم. اون سال سیاه ترین سال عمرم شد. و همش هم بخاطر یه شوخی. یه شوخی خیلی خیلی کثیف.
سُنت چیز مزخرفیه. یه سری عقاید و رفتار که از هزار سال پیش باقی موندن و یه سری آدم با مغز تار عنکبوت بسته با اینکه این این همه مدت از اون سنت ها گذشته ولی همچنان اصرار دارن باید به سنت ها احترام گذاشت و طبق اونا رفتار کرد.
۹۰ درصد مردم شهر من( و کلا استانمون) مردم به شدت سنتی هستن. همون رفتار، همون عقایدی که جد و آبادشون داشتن اینا هم دارن بدون اینکه حتی یک ثانیه به عوض کردنش فکر کنن. یه جای شلوغی بودم و یه کلیپ از کنسرت یه خواننده ای توی تهران پخش شد.توی اون رقص نور و صدای بلند موسیقی دختر و پسر جیغ و داد میزدن ، موبایل هاشون رو تکون می دادن و همراه خواننده میخوندن. مردم اونجا ( چه زن و چه مرد) تا این کلیپ رو دیدن، انگار که یه اژدها رو دیده باشن که داره روی ترامپولین بالا و پایین میپره، چشماشون از تعجب گرد شده بود، همش زیر لب نچ نچ میکردن و از هم میپرسیدن آیا این کلیپ توی ایران ساخته شده یا نه؟ بعضی هاشون هم کلا از ریشه به ماجرا مشکوک بودن و بحث فوتوشاپ بودن کلیپ رو پیش کشیدن.
اینو نوشتم تا شمایی که توی تهرانی یا یه جایی که مردمش حداقل کمتر سنتی ان، بار بعدی که رفتی کنسرت یه فیلم از خودت و بقیه تماشاچی ( اللخصوص دخترا) که همش جیغ و داد و بپر بپر میکنن بگیری و برای من بفرستی. همچین کلیپ هایی توی شهر ما و شهر های اطراف حکم کلیپ هایی مثل " پیدا شدن جسد موجودی عجیب در دریا" و یا " دیده شدن اجسامی نورانی در آسمان " و... رو دارن. به راحت میتونم با نشون دادنش به مردم حتی در آمد زایی هم داشته باشم.
پریروز تو مغازه موقع حساب کردن یه نفر اومد باهام سلام علیک کرد. نشناختمش. گفت بابا مهدی ام! گفتم کدوم مهدی؟؟ گفت مهدی مردودی. شناختمش. همکلاس دوران دبستانم بود( ازم نپرسید چرا همچین لقبی بهش داده بودیم). کلی احوالپرسی کردیم و از گذشته ها حرف زدیم. آخر سر گفت شماره تو بده بعدا بهت زنگ بزنم. شماره که دادم گفت شارژش تموم شده هر وقت شارژ گرفت بهم زنگ میزنه.خدا حافظی کردیم. دیروز دیدم یه شماره ناشناس داره بهم زنگ میزنه. هرچی فکر کردم این کدوم خری میتونه باشه چیزی به ذهنم نرسید. رد تماس زدم. سه بار دیگه زنگ زد هر سه بار رد تماس زدم. الان یادم اومد مهدی مردودی بوده. نصف بگایی هایی که توی عالم دوستی دادم همینطوری بوده ،بخاطر فراموشی. اینم یکی دیگه.
میخوام این چند وقت باقی مونده به اعلام نتایج رو با پسر عموم که اونم امسال کنکور داده طرح رفاقت بریزم. بهش نزدیک و نزدیک تر بشم تا از تمام جیک و پوکش با خبر شم. از سلیقه اش ، از علایقش، از سرگرمی هاش و از همه مهمتر از شهر های احتمالی که ممکنه موقع انتخاب رشته انتخاب کنه. اونوقت میتونم موقع انتخاب رشته شهر آنچنان دوری رو انتخاب کنم که حتی اگر قیامت هم بشه و مردم تمام شهر های ایران سر به بیابون بزارن احتمال مواجه شدن من با اون زیر یک درصد باشه.
حال و هوای الان کنکوری ها رو اون بزرگوار به بهترین شکل ممکن بیان میکنه :
It's like I woke up from a nightmare
معمولا اکثر آهنگ هایی رو که توی کافه ها و رستوران ها می شنوم، اسمشون رو نمی دونم. اون آهنگ هایی که به گوشم میشینه رو سعی می کنم یه کلمه کلیدی از شعرش رو حفظ کنم تا وقتی برگشتم خونه دانلودش کنم.
بعد از اونجایی که نمیشه با یه کلمه یه آهنگ رو پیدا کرد، موقع گوگل کردن اون کلمه سعی می کنم خودم رو جای شاعرش قرار بدم و ادامه اون بیت رو از خودم در بیارم و بعدش برم یه گوشه بشینم و دعا کنم واقعا همچین بیتی توی دنیای شعر و ادب وجود داشته باشه.