جدی نگیرید !
بعد از ظهر رفته بودم دو کتابی که سفارش داده بودم رو بگیرم. کارتی که باهام بود کلا ۶۵ هزار روش بود( پیش خودم فکر کرده بودم در بدترین حالت ممکن قیمت هر کتاب ۳۰ هزار میشه و قرار نیست مشکلی پیش بیاد.) وارد کتابفروشی شدم. کتابا رو تحویل گرفتم و رفتم دم صندوق که حساب کنم. صندوقدار(که خانم صاحب جمالی بود... این نکته رو فراموش نکنید ..مهمه) یه نگاه به کتابا انداخت، یه کم سبک سنگینشون کرد و از دم لیزر گذرندونشون( همون دستگاهی که بارکد ها رو میخونه). دستگاه دو تا بیب صدا داد و قیمتا رو روی صفحه نمایش نشون داد. قیمت هر کدوم ۴۵ هزار شده بود.
چند ثانیه بعدی رو در خلاءیی که با دیدن قیمت نهایی در درونم ایجاد شده بود رو گذروندم. کارت رو با دستانی لرزان تحویل دادم. با خودم گفتم فوقش میکشه میگه موجودی کافی نیست بعد منم به بهانه اینکه کارت رو اشتباهی آوردم یه عذر خواهی میکنم و با آبرویی که همچون برگ خزان ریخته از مغازه میام بیرون... بدتر از اینکه که نمیشه؟!
کارت رو کشید. رمز رو زد. تراکنش با موفقیت انجام شد. کتابا رو با یه کرشمه خاصی تحویل داد و خداحافظی کرد. بدون هیچ حرفی و با پشم هایی کاملا ریخته که وات دِ هل جاست هپند از مغازه اومدم بیرون. گوشیم زنگ زد. بابام بود. گفت رضا برو یه مانده حساب از کارتی که دستته بگیر، خلیلی زنگ زد گفت پولی که پیشش داشتم رو ریخته رو حساب، ببین چقدر الان روشه؟ به اولین عابر بانکی که رسیدم ازش مانده گرفتم. پونصد و پنجاه تومن روش بود. خلیلی کارش رو انجام داده بود. از خوشحالی رسید داخل دستم رو شروع به پاره کردن کردم و تکه هاشو به آسمون پرتاب کردم. در میان بارش رسید تکه تکه شده شروع به دویدن سمت غروب آفتاب کردم. آهنگ" دوست دارم زندگی رو" در پس زمینه شروع به پخش شدن کرد. دسته ای از کبوتران در گوشه تصویر به پرواز در آمدن.